الشيخ علي اكبر النهاوندي

281

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

به يكديگر گفتند : سبب اين بلا كه بر ما نازل شده اين است كه ادريس از خدا خواسته تا او سؤال نكند ، از آسمان باران نبارد ، او از ما پنهان شده و جايش را نمىدانيم ، خدا از او به ما رحيم‌تر است . پس رأى همه بر اين قرار گرفت كه به سوى خدا ، توبه و تضرّع و استغاثه نمايند و سؤال كنند بر شهر ايشان و حوالى آن باران ببارد . پلاس‌ها پوشيدند ، بر روى خاكستر ايستادند ، بر سر خود خاك ريختند و به توبه و استغفار و گريه به سوى خدا بازگشتند و تضرّع نمودند تا اين‌كه خدا به سوى ادريس عليه السّلام وحى كرد : اى ادريس ! اهل شهر تو به سوى من به توبه ، گريه ، استغفار ، ناله و تضرّع صدا بلند كرده‌اند و منم خداوند رحمن و رحيم ، توبه را قبول مىكنم و از گناه عفو مىنمايم ، بر ايشان رحم كردم و مرا از ايشان اجابت كردن در سؤال باران مانع نشد ، مگر آن‌چه تو سؤال كرده بودى كه بر ايشان باران نبارم تا آن‌كه از من سؤال كنى . پس اى ادريس از من سؤال كن تا بر ايشان باران بفرستم ! ادريس عليه السّلام گفت : خداوندا ! سؤال نمىكنم . حق تعالى فرمود : اى ادريس سؤال كن ! گفت : خداوندا ! سؤال نمىكنم . آن‌گاه خدا به ملكى كه مأمور بود هرشب طعام ادريس را ببرد ، وحى فرمود : طعام را از ادريس حبس كن و براى او مبر ! چون شام شد ، طعام ادريس نرسيد . ادريس محزون و گرسنه شد و صبر كرد ، روز دوّم نيز طعامش نرسيد و گرسنگى و اندوهش زياد شد ، چون شب سوّم طعامش نرسيد ، مشقّت و گرسنگى و اندوه او عظيم و صبرش كم شد و مناجات كرد : پروردگارا ! پيش از آن‌كه جانم را بگيرى ، روزى را از من بازداشتى ؟ خدا به او وحى كرد : اى ادريس ! از آن‌كه سه شبانه روز طعام تو را حبس كردم ، به جزع آمدى ولى از گرسنگى و مشقّت اهل شهر خود در مدّت بيست سال جزع نمىكنى و پروا ندارى . از تو سؤال كردم ايشان در مشقّت‌اند ، من بر آن‌ها رحم كرده‌ام ، سؤال كن